روزی بهلول در گوشه خرابه ای نشسته و مشغول وصله کردن لباسش بود و ذکر خدا می گفت.زن بی عفتی به او اظهار تمایل کرد.بهلول از زن در مورد وزن تک تک اعضای بدن خود پرسید.سپس گفت:کدام آدم عاقلی است که به خاطر لذت عضو کوچکی از بدن،تمام اعضای بدنش را در آتش جهنم بسوزانند.بعد از گفتن این کلام برخاست و نعره زنان فرار کرد.
اژدهای نفس نگذارد که رو آری به گنج اژدها کش شو،گرت در سر هوای گوهر است
وقتی وفات عارفی نزدیک شد،او در آن وقت می گفت:نه هنوز!
پرسیدند:منظورت چیست؟
گفت:ابلیس را می بینم که در برابرم ایستاده است و خاک بر سر می ریزد و می گوید:از دست من جان بدر بردی
و من می گویم:نه هنوز!تا یک نفس مانده است،جای خطر است و نه جای امن.
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا نگویند رقیبان که تو منظور منی
نگارا،از نفیر چه دیدی که از وی بریدی و بر جای مهر و محبت،دشمنی گزیدی.چه دیدی که روی خود از چشم او در حجاب کشیدی و با این کار،تنش نالان و چون برگ خزان ریزان و چون بید مجنون لرزان نمودی.او که جز عشقت نداشت هیچ سودایی و نبودش جز وصال تو در سر هیچ هوایی.
نگارا،باز آی و دل تنگ نفیر را مرحم باش که گر چه نیست زیبا و دانا و توانا و خلاصه،چون شازده پسران رویا،ولی او را در دل گنجی است گران که همان عشق توست.نگارا،باز آی........
میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه مینماید بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
تبلیغات
