تبلیغات
نفیر صبا
نفیر صبا
وبلاگ شعر و موسیقی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 اسفند 1390 توسط نفیر | نظرات ()
روزی به افلاطون حکیم گفتند:پسرت عاشق شده است.گفت:اینک در آدمیت خود به کمال رسیده است.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 توسط نفیر | نظرات ()

گویند روباهی خروسی را از دهی بربود و شتابان به سوی لانۀ خود می‌رفت. خروس در دهان روباه با حال تضرع گفت: "صد اشرفی می‌دهم که مرا خلاص کنی." روباه قبول نکرد و بر سرعت خود افزود. خروس گفت:"حال که از خوردن من چشم نمی‌پوشی ملتمسی دارم که متوقع هستم آن را برآورده کنی." روباه گفت:"ملتمس تو چیست و چه آرزویی داری؟" خروس گرفتار که در زیر دندانهای تیز و برندۀ روباه به دشواری نفس می‌کشید جواب داد: "اکنون که آخرین دقایق عمرم سپری می‌شود آرزو دارم اقلاً نام یکی از انبیای عظام را بر زبان بیاوری تا مگر به حرمتش سختی جان کندن بر من آسان گردد."

البته مقصود خروس این بود که روباه به محض آنکه دهان گشاید تا کلمه ای بگوید او از دهانش بیرون افتد و بگریزد و خود را به شاخۀ درختی دور از دسترس روباه قرار دهد. روباه که خود سرخیل مکاران بود به قصد و نیت خروس پی برده گفت: جرجیس، جرجیس و با گفتن این کلمه نه تنها دهانش اصلاً باز نشد بلکه دندانهایش بیشتر فشرده شد و استخوانهای خروس به کلی خرد گردید. خروس نیمه جان در حال نزع گفت: "لعنت بر تو، که در میان پیغمبران جرجیس را انتخاب کردی."




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 بهمن 1390 توسط نفیر | نظرات ()

یاد سهراب بخیر

او که کاشانی بود

پیشه اش نقاشی،قبله اش یک گل سرخ

جانمازش چشمه،مهرش نور

و هم او بود که می خواست بسازد قایق

قایقی از گلبرگ،شایدم از پر قو

تا شود دور از این خاک غریب،که در آن هیچ کسی فکر کس دیگر نیست...

همگان می پرسند،از تو و قایق تو

و سوال همه این بوده و هست

که مسیرت به کجاست،به کدامین دیار و چرا عزم سفر می داری

قایقت جا دارد که تنی چند از این مردم را،باخودت با قایق،به دیار دگری،پشت دریا ببری...

نفیر

 




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390 توسط نفیر | نظرات ()

روزی بهلول در گوشه خرابه ای نشسته و مشغول وصله کردن لباسش بود و ذکر خدا می گفت.زن بی عفتی به او اظهار تمایل کرد.بهلول از زن در مورد وزن تک تک اعضای بدن خود پرسید.سپس گفت:کدام آدم عاقلی است که به خاطر لذت عضو کوچکی از بدن،تمام اعضای بدنش را در آتش جهنم بسوزانند.بعد از گفتن این کلام برخاست و نعره زنان فرار کرد.

اژدهای نفس نگذارد که رو آری به گنج                                    اژدها کش شو،گرت در سر هوای گوهر است




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط نفیر | نظرات ()

وقتی وفات عارفی نزدیک شد،او در آن وقت می گفت:نه هنوز!

پرسیدند:منظورت چیست؟

گفت:ابلیس را می بینم که در برابرم ایستاده است و خاک بر سر می ریزد و می گوید:از دست من جان بدر بردی

و من می گویم:نه هنوز!تا یک نفس مانده است،جای خطر است و نه جای امن.




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 دی 1390 توسط نفیر | نظرات ()

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا نگویند رقیبان که تو منظور منی




(تعداد کل صفحات:34)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
سرگذشتی تلخ و جانکاه است و سرگذشت مردانش که بار فرهنگی چنین شکننده را از رهگذری چنان پرخطر به منزل مقصود برده اند حکایتی است هول انگیز.مردانی پاکباخته,تمام باخته که آتش در سرانگشت داشتند و آتشکده ای دردل...
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.