تبلیغات
نفیر صبا
نفیر صبا
وبلاگ شعر و موسیقی
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390 توسط نفیر | نظرات ()

روزی بهلول در گوشه خرابه ای نشسته و مشغول وصله کردن لباسش بود و ذکر خدا می گفت.زن بی عفتی به او اظهار تمایل کرد.بهلول از زن در مورد وزن تک تک اعضای بدن خود پرسید.سپس گفت:کدام آدم عاقلی است که به خاطر لذت عضو کوچکی از بدن،تمام اعضای بدنش را در آتش جهنم بسوزانند.بعد از گفتن این کلام برخاست و نعره زنان فرار کرد.

اژدهای نفس نگذارد که رو آری به گنج                                    اژدها کش شو،گرت در سر هوای گوهر است




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط نفیر | نظرات ()

وقتی وفات عارفی نزدیک شد،او در آن وقت می گفت:نه هنوز!

پرسیدند:منظورت چیست؟

گفت:ابلیس را می بینم که در برابرم ایستاده است و خاک بر سر می ریزد و می گوید:از دست من جان بدر بردی

و من می گویم:نه هنوز!تا یک نفس مانده است،جای خطر است و نه جای امن.




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 دی 1390 توسط نفیر | نظرات ()

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا نگویند رقیبان که تو منظور منی




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 دی 1390 توسط نفیر | نظرات ()

نگارا،از نفیر چه دیدی که از وی بریدی و بر جای مهر و محبت،دشمنی گزیدی.چه دیدی که روی خود از چشم او در حجاب کشیدی و با این کار،تنش نالان و چون برگ خزان ریزان و چون بید مجنون لرزان نمودی.او که جز عشقت نداشت هیچ سودایی و نبودش جز وصال تو در سر هیچ هوایی.

نگارا،باز آی و دل تنگ نفیر را مرحم باش که گر چه نیست زیبا و دانا و توانا و خلاصه،چون شازده پسران رویا،ولی او را در دل گنجی است گران که همان عشق توست.نگارا،باز آی........




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 دی 1390 توسط نفیر | نظرات ()

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردون

تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان

مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل
 
گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
 
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست
 
در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
 
ای نور چشم مستان در عین انتظارم
 
چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان
 
دوران همی‌نویسد بر عارضش خطی خوش
 
یا رب نوشته بد از یار ما بگردان
 
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست
 
گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 دی 1390 توسط نفیر | نظرات ()
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل                                            از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل


(تعداد کل صفحات:34)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
سرگذشتی تلخ و جانکاه است و سرگذشت مردانش که بار فرهنگی چنین شکننده را از رهگذری چنان پرخطر به منزل مقصود برده اند حکایتی است هول انگیز.مردانی پاکباخته,تمام باخته که آتش در سرانگشت داشتند و آتشکده ای دردل...
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.